تبليغاتX
\ حقیقت کجاست؟
مرد و پری

 
یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفر کنم.
پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم.
خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه!!!!
پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد!
پیام اخلاقی این حکایت: مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن، ولی پری ها مونث هستند

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:17  توسط جوینده حقیقت | 
 
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر كوچكم از من پرسید
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خندیدم.
كمی آزرده و حیرتزده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم
 
گفت دیروز خودم دیدم
مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینو می داد.
 
 آن قدر خنده برم داشت كه طفلك ترسید
بغلش كردم و بوسیدم و با خود گفتم:
 
بعدها وقتی بارش بی وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
 
 
بی گمان می فهمی
 
پنج وارونه چه معنا دارد؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 17:27  توسط جوینده حقیقت | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 21:15  توسط جوینده حقیقت | 
سلام ای محبوب من ، ای معشوق من و ای زیبای من، ای خدایی که با همه وجود دوستت دارم.
اینک فرصتی است تا با تو سخن بگویم. خدایا این عزت مرا بس است که من بنده تو هستم. و این افتخار مرا کافی است که تو پروردگار منی، تو آنچنانی که دوست دارم.
مرا آنچنان قرار بده که دوست می داری. ای خدای بزرگ و ای کمال مطلق، ای خدایی که مرا به تکنولوژی عشق فرا خواندی و آنگونه اراده کردی که در این مقطع از تاریخ زندگی من تحولی ایجاد شود. اینک من به عنوان دانشجوی موفق تکنولوژی فکر در مسیر زندگی ، راه نوینی را یافته ام. راهی که برای من دستاوردهای بزرگی از تحول ، موفقیت و سعادت را به دنبال دارد. ای خدای رحمان اینک در زندگی من نقطه عطفی ایجاد شده است و من تولدی دوباره یافته ام.
و می روم تا با اعتماد به نفسی عالی ، باورهای درست و با افکاری مثبت و هدفمند از زندگی خود یک شاهکار بسازم ویقین دارم که در این مسیر ، تو در هر لحظه و همه جا همراه من خواهی بود و به من کمک خواهی کرد.
ای مونس تنهایی های من ، اینک من به عنوان یک انسان ، به عنوان جانشین تو روی کره زمین می روم تا با فرماندهی درست سفینه وجودم را به جزایر قشنگ زندگی سفر کنم و از لحظه لحظه های زندگیم لذت ببرم.
ای خدای آسمانها و زمین ؛ امروز این بنده کوچک تو در نهایت تواضع و خشوع و با عشق و احساسی بی نظیر به شناخت مجدد تو پرداخته است. و من اینک از تو باور دیگری دارم. یقین دارم که تو واقعا مرا دوست داری و من با تمام وجودم به تو عشق می ورزم.
ای محبوب من ! من عشق را از تو آموخته ام واینک به تمام کائنات ، حیوانات ، گیاهان و همه انسانها عشق می ورزم و یقین دارم انچه از تو و مظاهر این دنیا به من می رسدخیر مطلق است و تو مرا از هر گونه شری در امان نگه می داری.
ای خالق من ای که از روحت در من دمیدی و مرا اشرف مخلوقات خود خواندی و آسمانها و زمین را به تسخیر من در آوردی. اینک من به عنوان انسانی بزرگ و صاحب اقتدار و شخصیت می روم تا در عرصه این دنیا اظهار وجود کنم و با سایر انسانها عالیترین رابطه ها را برقرار کنم.
ای محبوب زیبای من ، به تو قول می دهم اینک که خود را بازیافته ام و با تکنولوژی فکر نظام تفکر و باورهای خود را متحول ساخته ام ، میروم تا انسانی بزرگ ، با شخصیت ، امین، صادق، استوار،قاطع،مصمم، صمیمی، مهربان و متواضع باشم. با سلاح عشق و ایمان و با استفاده از قدرت بیکران فکر و ضمیر ناخودآگاه خودم زندگی زیبایی را یاز کنم.و در همه عرصه های زندگی طوفانی از موفقیت به پا کنم.

برگرفته از کتاب تکنولوژی فکر (آ‍زمندیان)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:33  توسط جوینده حقیقت | 
همه زيبايي هاي بي پيرايه ازعشق سرچشمه مي گيرند،اماعشق از چه چيز سرچشمه مي گيرد؟ عشق از جنس چيست ؟ اين فرا طبيعي از کدامين طبيعت جاري شده است؟ زيبايي زاده ي عشق است. عشق زاده ي توجه و اعتناست ، توجه اي ساده به ساده ها . توجه اي متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بي پيرايه است . توجه اي زنده به همه ي زندگي ها
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 20:23  توسط جوینده حقیقت | 
دختران روستا به شهر فكر مي كنند! دختران شهر در آرزوي روستا مي ميرند! مردان كوچك به آسايش مردان بزرگ فكر مي كنند! مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان كوچك مي ميرند! كدامين پل در كجاي جهان شكسته است كه هيچ كس به خانه اش نمي رسد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 0:7  توسط جوینده حقیقت | 
 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

ژرالدين دخترم:
اينجا شب است، يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد، در گوشه ای بنشين ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم، ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی، شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ،قصه اژدهای بيدار در صحرا، خواب که به چشمان پيرم می آمد، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين، رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه، فرشته ای می ديدم به روی آسمان، که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ، و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ، و بیشتر از آن ، صدای کف زدنهای تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ، و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ، که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ، و در آن شبها ، در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ، به خواب میرفتی، و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور، بس
قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ، احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ، از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ، خود گريستم .
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ، آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ، اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ، بپرس ، حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ، فقط اين نوع خرجهای تو را، بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن، و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ، اگر بخواهی ، همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم، من زمانی دراز در سیرک زیسته ام، و همیشه و هر لحظه، بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند، نگران بوده ام، اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار، بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ، سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب، این الماس ، ریسمان نا استوار تو خواهد بود ، و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ، چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ، همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ، این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:12  توسط جوینده حقیقت | 
و اكنون با تو بگويم كه كار با عشق چيست؟

کار با عشق آن است كه پارچه اي را ببافي بدين اميد كه معشوق تو آن را بر تن خواهد كرد. كار با عشق آن است كه خانه اي را با خشت محبت بنا كني بدين اميد كه محبوب تو در آن زندگي خواهد كرد. كار با عشق آن است كه دانه اي را با لطف و مهرباني بكاري و حاصل آنرا با لذت درو كني چنانكه گويي معشوق تو آنرا تناول خواهد كرد و بالاخره كار با عشق آن است كه هرچيز را با نفس خويش جان دهي و بداني كه پاكان و قديسان عالم به تو مي نگرند.

                                           «جبران خليل جبران»
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:48  توسط جوینده حقیقت | 
کاش می دانستید زندگی با همه ی وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست .
*
*
*
زندگی حس جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است .
از تماشاگر آغاز حیات
تا به جایی که خدا میداند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 10:10  توسط جوینده حقیقت | 

وقتی که تنهای تنها می شوی،وقتی که دوستانت،آنها که نیازمند یاریشان هستی،درست در حساس ترین نقطه رهایت می کنند !
وقتی در دست همان ها که پشتوانه وپشتگرمی محسوبشان می کردی ،
خنجر می بینی!
وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی وتکیه گاهش می شمردی،ماری خفته می بینی که در تکان حادثه،از خواب جهیده است!
وقتی که امواج امتحان،خاشاک دوستی های سطحی را می روبد ولجن متعفن خود خواهی ومنفعت طلبی را عریان می سازد!
وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند وهیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد،.....
 
....یک ملجا وامید وپناهگاه می ماند که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد.
او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد وبر روی زشتی های تو پرده ی اغماض  می افکند:
اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چه قدر است،بند بند تنت از هم می گسلد.
پیش و بیش از همه،خدا را دوست بگیر وهم او را ملاک وشاخص دوستی هایت قرار بده.
هر که به خدا نزدیک تر وصفات خدایی در او تجلی تر،دوست  تر وصمیمی تر...
وتوکه چنین دوستی ورفاقتی می طلبی،خود پیش از دیگران،به خلق وخوی الهی متخلق می شوی

ز او آغاز کن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:30  توسط جوینده حقیقت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
پیوندها
به کجا چنین شتابان
سبزیم اما سبز سرخ
دنياي فوتبال
من و خدا
سیاه مطلق
یار وبلاگی(او همیشه یار ماست از دشواری ها نهراسید )
تــقدیم به عــاشقان خـالق یکتا
برگ زرد
الفبای کامیابی
عذاب های ابدی
رازیانه
پسرشجاع
سکوت در خلوت تنهائی
آمــــوزش و دانــــــــــــــلود


www.irLearn.com

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان